این پست حامد قدوسی خیلی جالب بود. در این باب که اون ور آب هم افسردگی هست اما به یه شکل و به دلایل دیگه. ولی تووی نوشتش به این اشاره داره که برای تبدیل نشدن به یه آدم افسرده و بی انگیزه برای زندگی دوست داره که به ایران برگرده. البته قبول دارم که اگر توی ایران کسی بخواد کار کنه و در کارش هم پیشرفت داشته باشه خیلی جای خوبی چون مل حالا حالاها جای کار و پیشرفت داریم، ولی مساله ای که هست اینه که به چه قیمت و هزینه ای؟ وقتی توی ایران خیلی چیزها به جای اینکه از مجرای معمولش به راحتی انجام بشه از راههای غیر معمول و اون چیزهایی که هممون میدونیم؛ انجام میشه، یا خیلی از کارها و پروژه ها به جای اینکه واقعا به افراد اهلش سپرده بشه به کسان دیگر و با روابط دیگر واگذار میشه و یا حتی خیلی ها که نه رابطه ای دارند و نه کاری را به درستی بلدند چشم دیدن پیشرفت دیگرانی را ندارند و جلوی پیشرفت اون فرد را سنگ اندازی میکنند و یا حتی کاری هم با هزار زحمت انجام بشه و به نتیجه برسه ولی به دلایلی بلا استفاده بمونه، انگیزه ای برای پیشرفت باقی میمونه؟
بی ربط!: امروز از سال 87، 178 روز گذشته و 187 روز باقی مونده!
با ربط!: این را چند روز پیش کسی برام ایمیل کرده بود!:
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
درکشورما وضع چنین است بدانید
آنکس که بداند و بداند که بداند باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند با پارتی و پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند برپست ریاست ابدالدهر بماند

جهانگرد گفت
سلام
دوست عزیز به من وبلاگم سر بزن ممکنه بدانم از کجا می نویسید؟
—————————————————————————-
حمید: چه فرقی میکنه که از کجا بنویسم؟!
نازمنگولا گفت
محشر بود اين شعر دوم
navidar گفت
خیلی عالی بود!